• امروز : یکشنبه - ۶ آذر - ۱۴۰۱
  • برابر با : Sunday - 27 November - 2022
0

کتاب فریادرس وارد بازار نشر آذربایجان غربی شد

  • کد خبر : 159530
  • 23 نوامبر 2022 - 9:12
کتاب فریادرس وارد بازار نشر آذربایجان غربی شد

ارومیه – ایرنا – کتاب «فریادرس» جدیدترین اثر توحید اصغرزاده نویسنده پیشکسوت و برجسته آذربایجان غربی با نگاهی تاریخی از غدیر تا عاشورا، روانه بازار نشر این استان شد.

به گزارش ، کتاب فریادرس که توسط نشر آسمان کتاب، منتشر و راهی بازار کتاب شده ۲۰۰ صفحه دارد، بهای پشت جلد آن ۶۵ هزار تومان است لیکن نویسنده آن را نذر فرهنگی کرده و عرضه آن رایگان خواهد بود، فریادرس جستاری برای تاریخ عاشوراست که درقالب نثر بازگو می‌شود همچنین دلایل پدیداری عاشورا را در واقعه غدیر جستجو می‌کند.

نویسنده این کتاب روز چهارشنبه در گفت وگو با خبرنگار با اشاره به چاپ جدیدترین اثرش افزود: خطبه منا که امام حسین (ع) دوسال قبل از عاشورا در شهر مکه ایراد فرموده‌اند از محورهای اصلی کتاب به شمار می‌آید که چگونه امویان به تضعیف ساختارهای دینی می‌پرداختند و امت را از تاریخ و احادیث پیامبر دور می ساختند.

توحید اصغرزاده گفت: در واقع سیدالشهدا (ع) برای اصلاح امور جدش و مصون سازی دین از بدعت‌های پنهان و آشکار فریاد برآورد و برای این جهاد از امت، یاری خواست.

به گفته وی، کتاب فریادرس با نثری مطبوع، شرح حال امام و یارانش را از مدینه تا کربلا بیان می‌کند و در فصل عبرت‌های عاشورا، به وقایع دردناکی که امت مسلمان بعد از شهادت امام حسین (ع) در مدینه، مکه و کوفه دچار آن شدند اشارات تاریخی دارد.
«فریادرس» کتابی که با ادبیاتی فاخر، نه تنها از واقعه عاشورا، بلکه از وقایعی که منجر به ‌واقعه عاشورا شد، پرده بر می‌دارد.
در بخشی از این کتاب آمده است: تاریخ غدیر و کربلا، سرنوشت اجتماعی تمام ملل را در خود نهفته دارد، لذا ‌نمی‌توان از کنار وقایع دهه ۱۱ تا ۶۰ صدر اسلام به‌ آسانی گذشت و حوادث آن ‌دوره را به جامعه اسلامی یا جغرافیای انسانی و سیاسی جزیره العرب و ‌عراقین محدود کرد زیرا با شاخص غدیر و عاشورا، هر جریان سیاسی که ‌در برگیرنده عناصر قدرت، عدالت اجتماعی و حقوق انسان‌هاست قابل ‌تعبیر و ‌تفسیر می‌شود. ‌
‌ نیک می‌دانم که این کتاب، در مقابل بغض ناشکفته اهل غدیر و عاشورا پرِ ‌کاهی، بیش نیست اما امیدوارم پاسخی کوتاه به ابهامی سهمگین باشد ‌که وقتی چشمه امامت می‌جوشید، چه نیاز به چاه‌های خلافت بود تا امت ‌به بلای سلطنت‌ و سلاطین گرفتار آید؟ اگر آن چشمه ۱۴۰۰ سال ‌می‌جوشید چه آبراه عظیمی راه می‌افتاد، چه آبادی‌ها، بنا می‌شدند، چه ‌باغاتی به بار می‌نشستند! ای‌بسا، شور آب‌هایی که از شوره‌زار قبیله‌ها ‌بیرون می‌ریزند فرقه‌های هرز را می‌رویانند و بهانه را به دست بدخواهان و ‌نااهلان می‌دهند و نمی‌گذارند آب حیات اهل‌بیت پیامبر (ص)، آن‌گونه که ‌گواراست به اهل عالم چشانده شود. ‌
به گزارش ، جاری چون آب، عرصه شقایق خاطره، اینگونه بودند، زندگینامه خاطره شهید مهدی امینی، امین انقلاب «زندگینامه» خاطره شهید مهدی امینی، بر بالین لاله‌ها «زندگینامه شهدای بهداری» – بهداری سپاه (با هم نویسی دوستم محمدرضا پور ولی)، معبر «زندگینامه شهدای پشتیبانی»، سردار بدر «زندگینامه و سخنرانی های شهید مهدی باکری»، بوی باران بوی باروت «زندگینامه شهید حمید باکری و شرح فرماندهی او در فتح خرمشهر» (با هم نویسی همسرم خانم شبانی)، ذاکر «زندگینامه طلبه شهید میرحسین ذاکر»، پهلوان محمد «زندگینامه و خاطره مرحوم محمد باوندپور»، یک لحظه تا آسمان «قطعات ادبی ویژه فیلم های کوتاه»، مهاجر «زندگینامه شهید نصرالهی»، نامه های ارغوانی «وصیتنامه‌های موضوعی شهدا» و جاودانه‌های فرهنگ «زندگینامه و وصایای شهدای فرهنگی» از جمله آثار این نویسنده پیشکسوت و برجسته استان هستند.
بر اساس این گزارش توحید اصغرزاده خود را اینگونه معرفی می‌کند: در اول ابتدایی نوشتن را یاد گرفتم و از سال های ۶۶-۱۳۶۵، شروع کردم به تماشا گذاشتن نوشته‌هایم.
در شهرستان تکاب معلم بودم. دوستانی داشتم عین هلو. آنها بیشتر رمان می‌خواندند. من هم دوست داشتم یکی دو جلد از کتاب‌های مرحوم جلال آل احمد را نخوانده نویسنده بشوم!! هر چند زیاده خواهی بود ولیکن چنین شد. در آن سال‌ها، چهار داستان کوتاه ام در روزنامه اطلاعات به چاپ رسید و مثل توپ صدا کرد! طوریکه در زادگاهم «علی نظر» هم، خبرش پیچید. خودم هم کلی ذوق کردم، روزنامه ها را گذاشتم توی کیفم به قدر کفایت کیفش را بردم. پس از آن، افتادم به خط جشنواره گردی!! اولین مقاله ام در خصوص «حافظ شناسی» به مذاق روزنامه اطلاعات خوش آمد و چاپش کرد. مقاله دومم که دوستم محمد علی ضیایی که الان درست و حسابی دکتر ادبیات شده، کمکم کرد در سمپوزیوم تربیت پذیرفته شد و رفتم در حسینیه ارشاد تهران خواندم. این مقاله اقبال خیلی ها را حتی شبکه دو تلویزیون را بر انگیخت و کل دفاعیه ام را پخش کرد. مقاله سوم ام در ارتباط با ادبیات کودک و تصویرگری بود که آقا مصطفی رحماندوست، دست و دلبازی کردند و در موزه هنرهای معاصر و هتل لاله، به بار نشست.

مقاله چهارمم با عنوان «تهاجم فرهنگی وضدارزشها» در دانشگاه شریف تهران، تابلو شد و دعوتم کردند که بروم در جمع ۵۰۰ نفری دفاع کنم. دفاع از این مقاله، مخالف و موافق هایی داشت که در سال های اخیر همان ها را در بعضی از نحله ها و گرایش های سیاسی دیدم و انگشت به دهان ماندم!! تا اینکه به سال های ۷۶-۱۳۷۳ رسیدم. به واسطه نویسندگی برنامه صبحگاهی «ائلره سلام» رادیو ارومیه، مدیر کل صدا و سیما (آقای نواداد)، دعوتم کرد تا مدیر رادیو بشوم به همین سادگی سه سال مدیر رادیو شدم.

از سال ۱۳۷۶ به بعد معلمی را به مدیریت رادیو ترجیح دادم و آمدم در آموزش و پرورش استان رییس بودن گروه پرورشی را تمرین کردم. در سال ۱۳۸۱، آقای کشتیبانی در بنیاد شهید استان بودند که نوشته هایم را در روزنامه ها دیده بود. تلفن کرد و سفارش تدوین کتاب برای شهدا را داد. با این تلفن، دنیا و آخرتم گره خوردند. اولین کتابم که در نشر شاهد تهران به چاپ رسید «رازهای پاک» نام داشت.
این نویسنده برجسته استان ادامه می دهد: در میان عامه مردم، بوی باران بوی باروت و سردار بدر، خوب ارزیابی شده‌اند.

برای اقبال این دو کتاب همین بس که سردار بدر دو تا چاپ خورد و یک جلد هم به خودم ندادند و قرار است به تأیید شورای فیلمنامه نویسی حوزه ی هنری کشور، بخشی از بوی باران بوی باروت به فیلم نیم ساعته تبدیل شود. دلم خوش است به آن که اگر شود چه شود!؟
این دوستان، از دیگر سو عارض اند به این نکته که فلانی با ته لهجه ترکی فارسی می‌نویسد و قطعات ادبی اش به دیگر سبک‌ها می چربد راست هم می‌گویند هر چه می‌کنم ته لهجه‌ام چسبیده به نوک قلم‌ام. دیگر باهاش کوک شده و قبولش کرده‌ام. قرار نیست به خاطر یک ته لهجه شیرین ترکی، اساس نوشتن را ببوسم و بگذارم کنار.
انتقادهای دیگری نیز وارد می‌کنند، و نهیبم می زنند که به جای این همه عنوان! یک کتاب می‌نوشتی و کاری می‌کردی کارستان. در پاسخ شان، خواب شهیدی را برای شان نقل می‌کنم، بهتر است شما هم بشنوید:
کتاب معبر «زندگینامه شهدای پشتیبانی، خدمه و راننده‌های شهید» زیر چاپ بود، قدری هم طول کشید تا چاپ بشود. شب در خواب دیدم یکی از شهدا که نام و یادش در کتاب بود (به نام شهید مایل زاده از شهر ماکو) برگی از کتاب را که شرح زندگی‌اش بود در دستش گرفته و به سوی من می‌آید و شاد و سرحال می‌گوید: فلانی می‌دانی نام من هم در کتاب‌ها آمده است…؟ صبح از بنیاد شهید زنگ زدندکه کتاب معبر رسید!!
این توجه برایم کافیست.

لینک کوتاه : https://sarzaminmaniran.ir/?p=159530

برچسب ها

ثبت دیدگاه

مجموع دیدگاهها : 0در انتظار بررسی : 0انتشار یافته : ۰
قوانین ارسال دیدگاه
  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط تیم مدیریت در وب منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشد منتشر نخواهد شد.