اطلاعیه ها

هشدار ورود سامانه بارشی جدید به کشور؛ تشدید بارندگی‌ها در ۱۳ استان ۳ هزار میلیارد ریال عوارض ارزش افزوده در ارومیه توزیع شد مصرف برق ادارات پرمصرف در آذربایجان ‌غربی ۱.۲ مگاوات کاهش یافت آزادراه ارومیه -تبریز در ۶ قطعه اجرا می شود؛ اجرای ۶۰۰ کیلومتر راهسازی رحمانی: ظرفیت‌های فرهنگی محرم در خدمت تقویت همبستگی ملی قرار گیرد عیوضلو: محرم فرصتی برای تقویت انسجام ملی و ترویج فرهنگ ایثار است حماسه سازی مردم ارومیه در میدان قرار شبانه در میاندوآب به ایستگاه ۱۰۲ رسید سلماسی ها در تداوم شب های اقتدار ملی در خیابان ایستاده اند راه اندازی اداره کل راه آهن در آذربایجان غربی وارد فاز عملیاتی شد رحمانی: شاهراه های ارتباطی آذربایجان غربی توسعه یابد آرامون: ۶۰۰ کیلومتر طرح راهسازی در آذربایجان غربی اجرا می شود اعضای باند ضرب سکه‌های تقلبی شمال غرب در آذربایجان غربی دستگیر شدند ۱۵ اثر تاریخی آذربایجان غربی ثبت ملی می شود طرح «برای ایران می خوانیم، می مانیم و می سازیم» در ارومیه اجرا می شود نمایشگاه عکس «ایستاده در غبار» در ارومیه دایر شد شکوه حماسه تجمع شبانه مردم ارومیه به ایستگاه ۱۰۳ رسید سلماسی‌ها در شب‌های مقاومت ملی همچنان پای وطن ایستاده‌اند مردم خوی: «خونی که در رگ ماست هدیه به رهبر ماست» برابری: امسال ۸۰۰ روستا بازار در کشور راه اندازی می شود زیرساخت‌های رفاهی و اقامتی اطراف قره‌کلیسا در چالدران توسعه می‌ یابد ‍۳.۱ تردد بین ‌استانی در آذربایجان‌ غربی ثبت شد؛ رشد ۱۴ درصدی سفرها ۱۰۰ شب حماسه سازی دیار شهیدان باکری در حمایت از وطن حماسه سازی مردم خوی در یکصدمین تجمع شبانه مقاومت ملی مردم میاندوآب در یکصدمین تجمع شبانه سنگ تمام گذاشتند قیام مردم سلماس در حمایت از انقلاب در یکصدمین تجمع شبانه

2

قربانگاه «شاگرد کلاس هشتم» را در یادمان شهدای سادات زیارت کنید + فیلم

  • کد خبر : 174158
  • 17 آگوست 2024 - 8:59

تهران- ایرنا- کتاب «شاگرد کلاس هشتم» روایت داستانی زندگی «سیدعلیرضا جوزی» منتشر شد؛ همان نوجوان ۱۴ ساله‌ای که بر اثر گلوله مستقیم تانک بعثی‌ها به همراه سه رزمنده سید دیگر به شهادت رسید و حالا قربانگاه آنان با عنوان یادمان شهدای سادات کوثر، زیارتگاه کاروان‌های راهیان نور است. 


دریافت
۷ MB

به گزارش خبرنگار فرهنگی ایرنا کتاب شاگرد کلاس هشتم روایت داستانی زندگی سیدعلیرضا جوزی به قلم فاطمه بگزاده به همت سپاه پاسداران انقلاب اسلامی تهران و سپاه حضرت سیدالشهدا(ع) از سوی انتشارات دهم در ۱۶۵ صفحه منتشر شده است.

شهید جوزی در نهم آبان ۱۳۵۲، در شمیرانات چشم به جهان گشود. پدرش سیدابوالقاسم، تعمیرکار دوچرخه بود و مادرش، زهرا نام داشت. او تا سوم راهنمایی درس خواند و سپس به عنوان بسیجی در جبهه حضور یافت و سرانجام در اول مرداد ۱۳۶۷ که آخرین روزهای جنگ بود، کامیون حامل رزمندگان در منطقه عملیاتی جاده اهواز- خرمشهر در سه راهی کوشک در محاصره تانک های بعثی قرار گرفت و با گلوله یکی از تانک ها، چهار نفر از رزمندگان که همگی سادات بودند، به فیض شهادت رسیدند. سید علیرضا جوزی هم یکی از آن ها بود. مزار او در گلزار شهدای چیذر است و برادرش سیدبهروز نیز از شهدای دفاع مقدس است.

نویسنده در کتاب شاگرد کلاس هشتم، زندگی این شهید نوجوان را در سه فصل بوی شرجی، از جنس رنگین کمان و یک آسمان باران با قلمی روان به تصویر کشیده و تلاش کرده تا میان نسل دهه هشتادی با نسل دوران دفاع مقدس ارتباطی عاطفی و معنوی ایجاد کند. بگزاده در مقدمه نوشت: در عصری که نوجوانان با تاثیرپذیری از فرهنگ غرب در جنگ نرمی که دشمن فراهم نموده، تلفات می دهند، سِیر کردن در زندگی شهدای نوجوان، خود چراغی است برای روشن نمودن راه نوجوانان امروز. (صفحه ۷)

وی افزود: پیمودنی راه شهدا دری است رو به فهمیدن و فهمیده شدن تا نوجوان درک کند برای امنیت این کشور چه انسان هایی از جان خود گذشتند تا ایران همچنان پاینده و سربلند بماند و بر تارک همیشه جهان بدرخشد… زندگی شهدای نوجوان، خورشیدی است بر آسمان نسل امروز تا روشنی ببخشد بر تاریکی راهی که دشمن می نمایاند. شهید سیدعلی‌رضا جوزی از همان نسل دیروز است که می تواند روشنی بخش این راه باشد. (صفحه ۸)

gif;base64,R0lGODlhAQABAAAAACH5BAEKAAEALAAAAAABAAEAAAICTAEAOw== - قربانگاه «شاگرد کلاس هشتم» را در یادمان شهدای سادات زیارت کنید + فیلم

در بخشی از کتاب می خوانیم:

سعید با تعجب نگاهی به آقای موحد می کند: یعنی دانش آموزا هم رفتن جبهه و جنگیدن؟

علی جواب می دهد: بله اما دانش آموزای هم سن و سال ما نه، حتما دبیرستانی بودن.

آقای موحد لبخندی می زند: نه بچه ها؛ اتفاقا خیلی از دانش آموزا هم سن و سال شما بودن، شاید هم کوچکتر از شما. ما دانش آموز شهید دوازده سیزده ساله هم داریم.

شروین که ذهنش پر از سوال شده، می گوید: «ای بابا آقا، چه چیزایی می گین. آخه یه دانش آموز این سنی مگه می دونست اسلحه چیه؟ مگه جنگ رو می شناخت؟»

آقای موحد آه بلندی می کشد: «بچه ها باید بدونین هیچ کس رو به زور جبهه نبردن. فرماندهان ما مخالف اومدن نوجوونا به جبهه بودن. اونا به خواست خودشون می اومدن. حالا بهتره بریم اردوگاه شهید مسعودیان تا کمی استراحت کنیم، بعدشم برای بازدید از جبهه جنوب آماده بشیم». (صفحه ۲۹)

حاج آقا خادم وارد جلسه شد. هنوز خستگی راه در نکرده، به او خبر دادند: صدام قطعنامه ۵۹۸ رو نپذیرفته و با یه حمله بزرگ تونسته از سمت جنوب تا جاده اهواز خرمشهر پیشروی کنه. دشمن حتی کلی از منطقه رو به تصرف خودش درآورده. حالا که خوشبختانه نیروهای تیپ شما اینجا هستن، سریع اعلام کنین که برای مقابله با دشمن آماده بشن. به اونا سلاح و مهمات بدین و وقت رو تلف نکنین. همین امشب خودتون رو به اردوگاه کوثر برسونین. نباید اجازه بدیم دشمن بیشتر از این جلو بیاد.

خبر، خبر تکان دهنده ای بود. باید هرچه زودتر فرمان اجرا می شد اما حاج آقا خادم یادش آمد خیلی از نیروها تسویه کردند و به خانه های شان برگشتند. از اتاق رفت بیرون و توی محوطه چشم چرخاند. با دیدن پیک تیپ، او را صدا زد و گفت «من باید توی ستاد بمونم تا برای رفتن به اردوگاه کوثر یک سری هماهنگی انجام بدم. شما سریعا خودتو برسون به مقر دز به فرمانده گردانا بگو تا من برسم، نیروهایی که توی شهر هستن و هنوز نرفتن رو جمع کنن و به داخل اردوگاه بیارن. امشب می خوایم بزنیم به دل دشمن.(صفحه ۱۰۶)

لینک کوتاه : https://sarzaminmaniran.ir/?p=174158

برچسب ها

ثبت دیدگاه

مجموع دیدگاهها : 0در انتظار بررسی : 0انتشار یافته : ۰
قوانین ارسال دیدگاه
  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط تیم مدیریت در وب منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشد منتشر نخواهد شد.