20

بابا آب داد(بقلم حسین غفاری)

  • کد خبر : 895
  • 23 آوریل 2016 - 9:04
بابا آب داد(بقلم  حسین غفاری)

کلمه آب از بالای کادر به وسط کادر سقوط می کند. کلمه نوشته شده تنها حاشیه کلمه آب است که با صدای نوشیدن آب که صدای قورت قورت آن بصورت متوالی می آید، کلمه آب از سطح تا کلاه آ، آبی می شود. کلمه آب بخار می¬شود و از کادر خارج می¬شود. خطی گچی مثل […]

کلمه آب از بالای کادر به وسط کادر سقوط می کند. کلمه نوشته شده تنها حاشیه کلمه آب است که با صدای نوشیدن آب که صدای قورت قورت آن بصورت متوالی می آید، کلمه آب از سطح تا کلاه آ، آبی می شود.
کلمه آب بخار می¬شود و از کادر خارج می¬شود.
خطی گچی مثل آنچه روی تخته سیاه نوشته می¬شود از سمت راست تا سمت چپ کشیده و بعد روی آن (با خطی کودکانه) نوشته می¬شود: بابا آب داد.
راوی: سلام بچه¬ها آبتون چطوره؟ (با دست پاچگی می¬گوید) ببخشید ببخشید حالتون چطوره؟ بعله بابا آب داد. اما کی می¬دونه بابا با چه زحمتی آب داد.
کلمه آب، مانند یخی که آب می¬شود، آب شده و به پائین کادر می¬ریزد. صدای آب بلند می¬شود. مانند شره آب در یک جویبار کوچک.
راوی ادامه می¬دهد: اصلاً آب را کی به بابا داد؟
تصویر کودکی دیده می شود که پدرش(حدود 30 ساله) به او یک لیوان آب می دهد. یک نفر به پشت پدر می زند که مردی حدوداً 50 ساله است و یک لیوان آب به او می دهد. دوربین روی اینها می چرخد. دوباره یک نفر دیگر به پشت پدر بزرگ می زند که با ریش سفید بلندی 70 ساله می نمایاند و همینطور چندین نسل در تصویر دیده می شوند.
روی همین تصاویر راوی ادامه می¬دهد: آی شیطونا نگو که به بابا هم باباش آب داده و اونم باباش و بابای باباش و …
راوی تصویر را پاک می¬کند و می گوید ولش کن خودم بهت می¬گم.
تصویر یک قطره ظاهر می شود که به آن یک اتیکت قیمت بسته شده (100 ریال)
کودکی یک سکه 100 ریالی را بالا می اندازد و سکه چرخ کنان به بالا می رود. سکه از کادر خارج می¬شود. در برگشت بجای سکه، یک بطری آب به شکل قطره ، که یک اتیکت 100 ریالی دارد پائین می افتد و کودک آن را گرفته و می¬خورد.
راوی می¬گوید: (با خنده و حالتی که گویا منظور کودک را فهمیده)آهان یعنی میگی بابا آب نداد. بابا پول داد تا آب بخری.
راوی ادامه میده : درسته آب رو خریدی. اما آب از کجا اومد؟
کودک کرکره کادر را پائین می کشد.
آقای باد در آسمان، ابرها را با دستهایش جمع می کند و بعد آنها را مانند لباس خیسی می¬چلاند. قطره¬های آب از ابرها بیرون می¬زند و از آن بالا پائین می¬ریزد. تصویر با قطرهای باران پائین می¬آید و به چتری می رسد که کودک روی سر خود گرفته.
راوی میگه:آفرین پسر باهوش. پس حالا چرا چتر گرفتی روی سرت؟
یک علامت سؤال روی سر کودک سبز می شود؟
راوی میگه: درست نگاه کن!
کودک به ابرها نگاه می¬کنه قطره¬ها هر کدام با یک اتیکت قیمت از آن بالا می ریزند. در راه، قطره¬ها به سکه¬ها تبدیل می¬شوند و روی زمین می¬ریزند.
کودک می دود و چند ظرف درشت و ریز می آورد و زیر باران می¬گذارد. ظرفها پر از سکه می شود.
راوی میگه: آفرین، آفرین. برای همین باباها سد درست کردن که آبها رو جمع کنه. چرا که هر قطره آب با ارزشه. تو که هدرش نمی¬دی؟
کودک سرش را به علامت نفی تکان می¬دهد.
صدای چکیدن قطره می¬آید. از سمت چپ تصویر شیر آب دستشویی تا نصف کادر می¬آید. قطره¬های آب در حال چکیدن است.
راوی سؤال می¬کنه و می¬گه: پس این چیه؟
بچه به شیر آب نگاه می¬کند.
راوی: بدو برو سفتش کن.
بچه به سمت دستشویی می¬رود و شیر آب را سفت می¬کند. برمی¬گردد و به سمت یخچال می¬رود و یک بطری شیر بر می¬دارد و می خواهد بخورد.
راوی: بازم میخوای آب بخوری؟
کودک علامت گاو روی بطری را نشان می دهد که رویش نوشته شیر!
راوی: شیر هم خودش آب داره و هم از آب به دست میاد؟
باز یک علامت سؤال روی سر بچه سبز می¬شه!
کودک از پنجره بیرون را نگاه می کنه که گاوی در چمنزار در حال چریدن است.
آقای باد در آسمان ابرها را می چلاند. قطره¬ها در زمین فرو می¬روند. از زمین گیاه و علف می¬روید. گاو علف¬ها را می¬خورد. دوربین روی گاو زوم می شود و به دهانش می رسد و وارد دهانش می شود آب و علف می روند داخل شکم گاو و از آنجا داخل یک کارخانه می شوند و از آنجا شیر سفید خارج شده و مثل آب لوله کشی به چهار تا لوله وارد شده و با پیچ و خمهایی که نشان داده می شود به پستانهای گاو می رسد که چهارتا شیر آب نشان داده می شود. کودک یکی اش را باز می کند و یک لیوان شیر برای خود پر می کند.
دوربین روی لیوان شیر کودک زوم می شود و خط مدرجی کنار آن کشیده می شود که 100 را نشان می دهد. تا خط درجه 88 رنگ سفید شیر، آبی می شود و راوی میگه: 88 درصد شیر آبه. هر وقت تو شیر می خوری بخشی از نیاز تو به آب هم رفع میشه.
کودک همانطور که زیر درخت ایستاده و لیوان شیر به دست دارد تعجب می کند که در این هنگام یک سیب به روی کله اش می افته و غلت کنان به زمین می افتد . کودک سیب را بر می دارد.
راوی میگه: می خوای یک لیوان هم سیب بخور!
کودک به سیبی که حالا دردستش داخل یک لیوان است نگاه می کنه و راوی ادامه می دهد: 85 درصد میوه¬ها هم آبه!؟
باز خط کش مدرج در کنار لیوان سیب! می آید و تا 85 آبی می شود.
راوی: 60 درصد بدن تو هم از آبه
تصویر کودک که در کنار خط کش مدرج ایستاده نشان داده می شود و از پائین پا تا 60 درصد شکل کودک، آبی می¬شود.
تصویر به سمت ابرها می رود همانجایی که آقای باد درحال چلاندن ابرهاست و قطره ها می ریزند و دوباره دوربین پائین می آید این بار قطره¬ها به کوهها می ریزند و چشمه ها پدیدار می شود و همه جا سبز می شود و جوی¬های کوچک به هم می¬پیوندند و به رودخانه تبدیل می¬شود. رودخانه از کنار مزارع برنج لنجان می گذرد. به سی و سه پل می رسد از آن می گذرد به پل خواجو می رسد. شادی بچه ها کنار آن نشان داده می شود. درختان دیده می شوند و بعد رودخانه به چرخ یک آسیاب می رسد و آن را می گرداند و دوربین به داخل چرخ دنده ها می رود. چرخ کارخانه ها می چرخد. ماشین راه می افتد. و یک ماشین از جلوی کودک به سرعت رد می شود. دود اگزوز ماشین صورت کودک را می پوشاند.
کودک سرفه کنان با دستش دودهای سیاه ابری شکل ماشین را کنار می زند.
روای روی همین تصاویر می گوید: چرخ این زندگی که ما داریم با همین آب می¬چرخه. اما امان از دست این آدمها و ماشینها .
تصویر استخرها و هدر رفتن آب در هنگام شستشوی ماشین و … نشان داده می شود.
آقای باد از دیدن این تصاویر روی در هم می کشد و دیگر ابرها را نمی چلاند.
ابرها را کناری می کشد و آفتاب سوزان نمایان می شود. کودک عرق می کند و چمنزار خشک می شود. درخت سیب خشک می شود و زمین زیر پای کودک شروع می کند به ترک برداشتن.
کودک در حالی که زبانش از دهانش بیرون است بجای اینکه به سمت یخچال برود به سمت گاو صندوق می رود. پیچ رمز را می چرخاند و آن را باز می کند . آهسته یک بطری آب را بیرون می کشد و این بار با قطره چکان چند قطره آب در دهانش می ریزد و دوباره آن را در گاو صندوق می گذارد.
راوی: آی ناقلا برای خودت آب ذخیره کردی؟
کودک سرش را به علامت مثبت تکان می دهد. در همین هنگام برقها قطع می شوند. در کادر تنها دو چشم روشن کودک پیداست. که باز و بسته می شود.
راوی: همینه دیگه. آب که نباشه هیچی نیست. برق هم نیست.
صدای باز و بسته شدن در گاوصندوق به گوش می رسد. کودک دست در گاو صندوق می کند و یک بطری آب درمی¬آورد . بطری آب مثل لامپ در دست کودک روشن است. کودک چارپایه را می گذارد و لامپ را باز کرده و بطری آب را که مثل لامپ می درخشد جای آن می بندد. همه جا روشن می شود.
راوی: آفرین بچه باهوش. به این میگن ابتکار.
یک بطری دیگر بر می دارد و می رود به سمت چمنزاری که همه جایش از بی آبی ترک برداشته.
راوی: می¬خوای چیکار کنی؟
کودک با اشاره میگه نگاه کن ببین.
زاویه دوربین بسته می شود روی زمینی که ترک دارد و دستهای کودک دیده می شود. کودک کمی آب می ریزد و ترک ها به هم وصل می شود. آب مثل چسب عمل می کند. ترکها به هم چسبیده می شود.
آبی که در حال هدر رفتن بود توسط یک دستی که در کادر پیدا می شود، بسته می شود.
قطره های آبی که از یک شیر آب می چکید با سفت شدن، دیگر نمی چکد.
آبیاری قطره ای یک مزرعه نشان داده می شود.
و (هرچه که صرفه جویی را نشان می هد، نشان داده می شود سه چهار مورد)…
راوی : آفرین بچه باهوش. تو با این کارت زمین را از بی آبی نجات دادی.
کودک به سمت تخته سیاه می رود و روی آن می نویسد:
با صرفه جویی در مصرف آب
دنیا را نجات دهیم!
و بعد انگار مهری به تخته سیاه می خورد که تخته تکان می خورد. روی کلمه صرفه جویی یک اتیکت قیمت خورده که تکان می خورد. 1000000000000000000000 ریال(کثرت صفرها)
راوی: بله بچه ها تو مصرف آب صرفه جویی کنید تا شما هم بتونید به بچه هاتون آب بدید!
دوباره تصویر کودک و پدر و پدر بزرگ و… تکرار می شود و قصه تمام می شود.
حسین غفاری
24/5/93
ارومیه

لینک کوتاه : https://sarzaminmaniran.ir/?p=895

برچسب ها

ثبت دیدگاه

مجموع دیدگاهها : 0در انتظار بررسی : 0انتشار یافته : ۰
قوانین ارسال دیدگاه
  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط تیم مدیریت در وب منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشد منتشر نخواهد شد.