آن شب که رفته بودم مسجد حاج عبداله نگو که آشوبی آنجا برپا بود و من طبق معمول شوخ طبعی ام گل کرده بود. آن قدر با سعید گفتیم و خندیدیم که بهروز عصبانی شد و رفت توی یک اتاق دیگر. صمد هم به دنبالش رفت توی آن اتاق. می چپیدند کنار هم و آرام پچ پچ می کردند.
به قول معروف نوربالا می زدند و توی فاز عرفان و این حرفها بودند. چند بار رفتم دم در اتاقشان و چند تکه پروندم. اما افاقه نکرد و آنها به هم مشغول بودند.
قضیه اینجوری بود که چند روز بعد صمد عازم جبهه می شد و بهروز را که تازه برادرش را از دست داده بود اجازه نمی دادند که برود. یعنی چهلم جواد هم نشده بود. آن یکی برادرش هم که سال 61 شهید شده بود. از مردان خانه تنها این مانده بود. برای همین مانع می شدند.
من تازه در ترم بهمن ماه دانشگاه ثبت نام کرده بودم و آمده بودم سری بزنم و برگردم به تهران که شنیدم اعزامی در کار است. هنوز تصمیم جدی نگرفته بودم. صدایش را درنیاوردم و اگر قرار بود برم می توانستم بی سر و صدا از تهران عازم شوم. چون کارت ویژه لشکر را داشتم.
چند روز بعد با هزار مکافات صمد و بهروز را از هم جدا کردیم و صمد عازم شد. من هم رفتم تهران و از آنجا عازم شدم. لشکر که رفتم افتادم گردان علی اکبر. جایی که صمد آنجا بود. از بچه های ارومیه هم بودند. سعید خیرآبادی، ناصر دسترنج و …
چند روز مانده به اینکه برویم خط را تحویل بگیریم سعید بر اثر انفجار چاشنی و خرج گلوله آرپی جی زخمی شد. بردمش تا اهواز و برگشتم. فرمانده گروهانمان کلی مرا مواخذه کرد که تو براچی رفتی اهواز و برگشتی؟
ظهر دم تانکرهای آب داشتیم با صمد ظرف می شستیم که گفتم صمد فاز شهادت داری! نوربالا می زنی!
تبسمی کرد و رفت.
رفتیم خط را گرفتیم و یک روز مانده بودیم که من هم کله معلق شدم. فردایش یک عملیات کوچکی در خط شده بود. نهم اردیبهشت سال 65. پسر عمویم کاظم می گفت تو کانال صمد را دیدم که سر در گریبان به شهادت رسیده بود.
… از آنطرف بهروز آهندوست که دیده بود از ارومیه شانس اعزام ندارد رفته بود تهران و از آنجا با بچه های تخریب لشکر حضرت رسول خود را به جزیره مجنون رسانده بود. گویا این کبوتران پرواز با هم قرار مدارهایشان را گذاشته بودند که همان شب و در همان تاریخ و در همان ساعت، بهروز هم راه آسمان را در پیش گرفته بود.
این چه سری بود که نمی دانم هر کدام از پیکرها از جایی اعزام می شوند و نهایتا در یک روز در ارومیه و در یک جا دفن می شوند.
هنوز این اسرار برای من نامحرم مکشوف نشده. هنوز در حسرت دیدار مجدد این شهدا هستیم.
کبوتران پرواز(شهیدان صمد حاجیلو و بهروز آهندوست قلم حسین غفاری)
آن شب که رفته بودم مسجد حاج عبداله نگو که آشوبی آنجا برپا بود و من طبق معمول شوخ طبعی ام گل کرده بود. آن قدر با سعید گفتیم و خندیدیم که بهروز عصبانی شد و رفت توی یک اتاق دیگر. صمد هم به دنبالش رفت توی آن اتاق. می چپیدند کنار هم و آرام […]
- ارسال توسط : admin
- 116 بازدید
- بدون دیدگاه

